چشم
دست مزن! چشم ؛ ببستم دو دست
راه مرو! چشم ؛ دو پایم شکست
حرف مزن! قطع نمودم سخن
نطق مکن! چشم ببستم دهن
هیچ نفهم! این سخن عنوان مکن
خواهش نافهمی انسان مکن
لال شوم کور شوم کر شوم
لیک محال است که من خر شوم
التماس دعا
لا حول و لا قوة إلا بالله العلي العظيم
دست مزن! چشم ؛ ببستم دو دست
راه مرو! چشم ؛ دو پایم شکست
حرف مزن! قطع نمودم سخن
نطق مکن! چشم ببستم دهن
هیچ نفهم! این سخن عنوان مکن
خواهش نافهمی انسان مکن
لال شوم کور شوم کر شوم
لیک محال است که من خر شوم
التماس دعا
امام رضا علیه السلام : إِنَّ يَوْمَ الْحُسَيْنِ أَقْرَحَ جُفُونَنَا وَ أَسْبَلَ دُمُوعَنَا ....
" مصيبت امام حسين چشم ما را زخم و اشكهاى ما را جارى ساخت "
التماس دعا
ما هر چی می کشیم از خودمون ِ ، سهل انگاری می کنیم ،عمرمون رو به بطالت می گذرونیم، خدا و دوستان خدا رو نمی بینیم و ...
باز پیش خدا ناله می کنیم که ... !!!
باید تصمیم بگیریم که خودی بشیم ؛خدایی که هوای نخودی ها رو هم داره چطور هوای خودی ها رو نداشته باشه ؟!
التماس دعا
حرف اول و آخر :
اشک ریختن برای امام حسین (ع) خیلی سعادت می خواد ... و چه بهتر كه در كنار ِ اين گريه ها ، ' تعقل ' و ' تفكر ' و ' توجه ' هم باشه ، اونوقت حتي اگه به اندازه بال مگسي هم اشك جاري بشه كفايت مي كنه . مگه نه ؟!
•• التماس دعا ••
ما دروغ مي گوييم انتظار داريم ديگران به ما دروغ نگويند . پشت سر ديگران غيبت ميي كنيم ، انتظار داريم آنها درباره ما غيبت نكنند . ما بدون علم كافي به بحث مي نشينيم و انتظار داريم ديگران سفسطه نكنند و ... ؛
"اهم" را رها كرده ايم به "مهم" چسبيده ايم .اصلاح خودمان را فراموش كرده ايم و به اصلاح ديگران مي پردازيم،
انسانهايي با نگاهشان آدم مي ساختند و مي سازند ... و انسانهايي با دو صد دفتر شعر نمي توانند طرفي ببندند چون تمام شعرهايشان "شعار" است و پاي عملشان لنگ
التماس دعا
بسم الله الرّحمن الرّحـــيم
خيلي ها به سفر حج ميرن ( مخصوصا تو اين ايام سال ) اما مهّم رفتن به سفر حج نيست !
مهم اين ِ كه :
گر مي برندت واصلي ،گر مي روي بي حاصلي
بعضيها به حج ميرن تا پايه اقتصاد كشور دوست و برادر ( عربستان ) مستحكم تر بشه
شايد اين وسط بعضي ها به مصداق خر عيسي باشن! كه مكه رفته هم آدم نميشن !
خـر عيسـي گـرش به مـكه برند ¤ چــو بيايـد هنــوز خــر باشد
سگ به درياي هفت گانه مشـوي ¤ كه چو شستي پليدتر باشد
شايد بعضـي ها هـم به مصداق سـگ اصحـاب كهف باشن! كه مـكه نرفته آدم ميشن !
سگ اصحاب كهف روزي چند
پـي مــردم گـرفت و آدم شــد
و در آخر حيف ِ سخنان گرانبهاي دکتر علی شریعتی را مرور نكنيم :
... و اكنون، ابراهيمي، تو اسماعيلت را به قربانگاه آوردهاي. اسماعيل توكيست؟ چيست؟ مقامت؟ آبرويت؟ شغلت؟ پولت؟ خانهات؟ باغت؟ اتومبيلت؟ خانوادهات؟ علمت؟ درجهات؟ هنرت؟ روحانيتت؟ لباست؟ نامت؟ نشانت؟ جانت؟ جوانيت؟ زيباييات؟ و .... من چه ميدانم؟ اين را بايد خود بداني و خدايت. من فقط ميتوانم نشانيهايش را به تو بدهم، آنچه تو را در راه ايمان ضعيف ميكند، آنچه تو را در راه مسئوليت به ترديد مي افكند،آنچه دلبستگياش نميگذارد تا پيام حق را بشنوي و حقيقت را اعتراف كني، آنچه تو را به توجيه و تاويلهاي مصلحتجويانه و ... به فرار ميكشاند و عشق به او كور و كرت ميكند و بالاخره آنچه براي از دست ندادنش، همه دستاوردهاي ابراهيم وارت را از دست مي دهي، او اسماعيل تو است! اسماعيل تو ممكن است يك شخص باشد يا يك شيئي، يا حالت، يا يك وضع، و يا حتي يك نقطه ضعف ! تو خود آن را هر كه هست و هر چه هست بايد به مني آوري و براي قرباني انتخاب كني. چون: ذبح گوسفند به جاي اسماعيل قرباني است، و ذبح گوسفند به جاي گوسفند قصابي !
اي حاجي، اكنون به كجا ميروي؟ به خانه؟ به زندگي؟ دنيا؟ رفتن از حج، آنچنان كه آمده بودي؟ هرگز. اي كه نقش ابراهيم را در اين صحنه ايفا كردي! هنرمند خوب در شخصيتي كه نقش او را بازي ميكند حل ميشود و اگر خوب بازي كرده باشد، كار صحنه پايان ميگيرد و كار او پايان نميگيرد. هنرمنداني بودهاند كه از نقشي كه ايفا كردهاند ديگر بيرون نيامدهاند و بر آن مردهاند. و تو اي كه نقش ابراهيم را بر عهده داشتي، نه به بازي كه به عبادت، به عشق، از نقش ابراهيم به نقش خويش رجعت مكن، خانه مردم را ترك مكن و دوباره پا در گليم خويش مكش. اي كه در مقام ابراهيم ايستادهاي و بر پاي ابراهيم به پا خاستهاي و به دست خداي ابراهيم دست بيعت دادهاي، و به سرزمين ايمان و بر فرش خدا به مهماني پا نهادهاي و در گرداب عشق فرو رفتي و خود را در خلق طائف نفي كردي و در كوهستانهاي حيرت و آتش به جستجوي آب تلاش كردي و آنگاه از مكه، يكسره در عرفات هبوط كردي و از آنجا، منزل به منزل به سوي خدا رجعت كردي و با "آگاهي" (در پرتو روشني آفتاب عرفات)، و "خودآگاهي" (به روشني پاك شعور حرام)، به جمع سلاح پرداختي، و هماهنگ زمان و همگام با جمع از مرز مني گذشتي و سرزمين عشق و ايمان را از حكومت ابليسها رها كردي، و در پايان كار گوسفندي را ذبح كردي! ابراهيم وار زندگي كن و در عصر خويش معمار كعبه ايمان باش، قوم خويش را به حركت آر، جهت بخش، به حج خوان، به طواف آر . و تو ! اي هم پيمان با خدا، اي همگام با ابراهيم اي كه از طواف ميآيي و كار حج را با طواف نساء به پايان آوردهاي و در جاي معمار كعبه ،باني مدينه حرم و مسجدالحرام ايستادهاي و روي در روي همپيمان خويش (خدا) داري، سرزمين خويش را منطقه حرم كن، كه در مسجدالحرامي، عصر خويش را زمان حرام كن، كه در زمان حرامي، و زمين را مسجدالحرام كن، كه در مسجدالحرامي، كه: زمين مسجد خداوند است و ميبيني كه : نيست !
حرف آخر : خدايا؛ مرا هرگز مراد و مريد بى شعورها و محبوب نمكهاى ميوه مگردان.
التماس دعا